تبليغاتX
مهراندیش

مهراندیش

آن چه در تو کوه بود پر کردند و آن چه دره بود صاف کردند...حالا از تو راهی صاف می گذرد.
سلام

 سلام


 جای خالی ست


 این جا کنار این فلاسک افسرده و


 این چایی یک نفره که سرد شده نبودنت را


از دهن افتاده است این روزهای یکصدا


از دهن افتاده اند حرف هایم

 از دهانت را می بویند رفتن ات تا این صبح


که با کافری دستان من طلوع کرد و پیراهن تو کم بود از تلاقی بوسه های شب


 سلام


 بی سلامت


 به سرسلامتی آمده بودم با سبزه ی جوانی و امید که نبودی


رفته بودی


 من ماندم


 پشت در جا ماندم
+نگاشته شد یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت2:7 بعد از ظهربه قلم مهرزاد مهراندیش |
عید قربان

و در هر جشنی و در هر عزایی سری بریده...



این کشتار وسیع مخلوقات خدا به بهانه ی این که پیامبری که زن ونوزاد

تازه زادش را در بیابان خشک رها کرده و پس از سال ها که باز می گردد

می خواهد آن پسر را سر ببرد عید است؟

به زعم من اگر اسماعیل را همان وقت می کشتند و قال قضیه همان جا کنده

می شد خیلی بهتر بود!

تا این که به بهانه ی نکشتن اسماعیل هر سال میلیون ها چهارپای بینوا و

ضعیف را این اشرف مخلوقات به تیغ بسپارد،

من حق دارم این مراسم مبتذل را جز قتل و خونریزی ندانم،شما نیز

حق دارید عیدتان مبارک باشد...

+نگاشته شد یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت10:0 قبل از ظهربه قلم مهرزاد مهراندیش |
انتظار

تا تو برگردی و من باز غزل بنویسم



می گذارم که قلم


 پر شود از شیدایی...



+نگاشته شد پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت9:47 قبل از ظهربه قلم مهرزاد مهراندیش |
مکالمه

من نبودم


دستم را که دزدیدند

 و با آن


 آزادیم را سر بریدند

 من


 پی دستم می گشتم


 که رهایم کردی


 در گریه و خشم


 دستانم گم شده بود


 و یک نفر برای تو نامه های عاشقانه می نوشت


 من نبودم


 دستم نبود
+نگاشته شد سه شنبه سوم آذر 1388ساعت3:38 بعد از ظهربه قلم مهرزاد مهراندیش |
دیدار

در دستان تو سکوتی بود

که هنوز دستان باکره ام حیرت زده تکرارش می کنند

همواره منتظر

هر نگاهت هراس مرور ساعات فراقی ات!


...کنار تو می نشینم

با صورتی که به ده یک از مصطفای رباخوار ستانده ام

و در آن

لبخندی ست که تو را اغوا می کند

همه حرف بر چیزی ست که نمی فهمم اش

صورتم درد می گیرد و نم می کشد

بوی باد می آید

           در من باد می کند

                           بر باد می خزم...

+نگاشته شد دوشنبه دوم آذر 1388ساعت2:38 قبل از ظهربه قلم مهرزاد مهراندیش |
رابطه
دختر زیبای لب پرتگاه

به من لبخند می زد

دستانم از نوازش خار می سوخت و دره بی رحم می نمود

لبخندی

تا می توانستم عمیق

تا می توانستم زیبا

به او دادم

دستانش به من نازل شد

و دست پرتمنایم گشوده شد

دره آغوش باز کرد


... هنوز در مغز تکه تکه ام

سر شکا فته ام

و دستانی که با طرح آغوش خرد شده اند

حسرت لبخندی ست


+نگاشته شد جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت11:22 قبل از ظهربه قلم مهرزاد مهراندیش |
آرزو
این شعر خوب تر بود

لای این گریه های شبانه آب رفته است

می ترسم اسمت را بگویم در این شعر رسوا

که دارد جان می دهد که بخوانیش

بعد که ببوسم ات قصاب اش کنی!


این شعر از این خوب تر بود

زیر بار بدهی های این چند شبه نشت کرده است

می ترسم دستت را بگیرم در این شعر تنها

که دارد می لرزد که بخوانیش

بعد که بغلت کنم قصابی اش کنی!


این شعر از این خوب تر بود

پشت رفتن ات کمین کرده اند کلمات

می ترسم

که نیایی

جان بدهم و بلرزم

نیایی با انگشتان ویرانگرت...

+نگاشته شد یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت2:48 قبل از ظهربه قلم مهرزاد مهراندیش |
درد دل
جمعه فرصت کاهلی ست

صبحی که می توانی بی هیاهوی دنیا و نان بخوابی تا خواب

- مهرزااااااااااااااااااااااااااااااااااد!

-مهرزاااااااااااااااااااااااااااااااااااد!

پاشو  نون بگیر می خوایم با هم صبحونه بخوریم!

... غم نان اگر بگذارد!

+نگاشته شد جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت9:15 قبل از ظهربه قلم مهرزاد مهراندیش |