سلام
جای خالی ست
این جا کنار این فلاسک افسرده و
این چایی یک نفره که سرد شده نبودنت را
از دهن افتاده است این روزهای یکصدا
از دهن افتاده اند حرف هایم
از دهانت را می بویند رفتن ات تا این صبح
که با کافری دستان من طلوع کرد و پیراهن تو کم بود از تلاقی بوسه های شب
سلام
بی سلامت
به سرسلامتی آمده بودم با سبزه ی جوانی و امید که نبودی
رفته بودی
من ماندم
و در هر جشنی و در هر عزایی سری بریده...
این کشتار وسیع مخلوقات خدا به بهانه ی این که پیامبری که زن ونوزاد
تازه زادش را در بیابان خشک رها کرده و پس از سال ها که باز می گردد
می خواهد
آن پسر را سر ببرد عید است؟
به زعم من اگر اسماعیل را همان وقت می کشتند و قال قضیه همان جا کنده
می شد خیلی بهتر بود!
تا این که به بهانه ی نکشتن اسماعیل هر سال میلیون ها چهارپای بینوا و
ضعیف را این اشرف مخلوقات به تیغ بسپارد،
من حق دارم این مراسم مبتذل را جز قتل و خونریزی ندانم،شما نیز
حق دارید عیدتان مبارک باشد...
تا تو برگردی و من باز غزل بنویسم
می گذارم که قلم
پر شود از شیدایی...
من نبودم
و با آن
من
پی دستم می گشتم
که رهایم کردی
در گریه و خشم
دستانم گم شده بود
و یک نفر برای تو نامه های عاشقانه می نوشت
من نبودم
در دستان تو سکوتی بود
که هنوز دستان باکره ام حیرت زده تکرارش می کنند
همواره منتظر
هر نگاهت هراس مرور ساعات فراقی ات!
...کنار تو می نشینم
با صورتی که به ده یک از مصطفای رباخوار ستانده ام
و در آن
لبخندی ست که تو را اغوا می کند
همه حرف بر چیزی ست که نمی فهمم اش
صورتم درد می گیرد و نم می کشد
بوی باد می آید
در من باد می کند
بر باد می خزم...
به من لبخند می زد
دستانم از نوازش خار می سوخت و دره بی رحم می نمود
لبخندی
تا می توانستم عمیق
تا می توانستم زیبا
به او دادم
دستانش به من نازل شد
و دست پرتمنایم گشوده شد
دره آغوش باز کرد
... هنوز در مغز تکه تکه ام
سر شکا فته ام
و دستانی که با طرح آغوش خرد شده اند
حسرت لبخندی ست
لای این گریه های شبانه آب رفته است
می ترسم اسمت را بگویم در این شعر رسوا
که دارد جان می دهد که بخوانیش
بعد که ببوسم ات قصاب اش کنی!
این شعر از این خوب تر بود
زیر بار بدهی های این چند شبه نشت کرده است
می ترسم دستت را بگیرم در این شعر تنها
که دارد می لرزد که بخوانیش
بعد که بغلت کنم قصابی اش کنی!
این شعر از این خوب تر بود
پشت رفتن ات کمین کرده اند کلمات
می ترسم
که نیایی
جان بدهم و بلرزم
نیایی با انگشتان ویرانگرت...
صبحی که می توانی بی هیاهوی دنیا و نان بخوابی تا خواب
- مهرزااااااااااااااااااااااااااااااااااد!
-مهرزاااااااااااااااااااااااااااااااااااد!
پاشو نون بگیر می خوایم با هم صبحونه بخوریم!
... غم نان اگر بگذارد!

